ما مکان وبلاگ رو عوض کردیم
و با کلی تحول آماده ایم
سر بزنید
این کلبه جدید با نام سه شنبه ها ساخته شده
و آماده پذیرایی از شما![]()
از غصه هام بادبادکی می سازم و تو آسمون عشقت پرواز میدم
![]()
دوستت دارم عشقم![]()
![]()
راستش داستان آشنایی من و مصطفی خیلی طولانی اما من کوتاهش می کنم.
این داستان از جایی شروع میشه که من توی وبلاگ با پسر خالم مصطفی رابطمون به اوج خودش رسیده بود ، من اون موقع 13 یا 14 سالم بود و خیلی بچه ، ما تو آبادان زندگی می کردیم و اونا تو اهواز ، مصطفی در اصل پسر خاله مامانم بود اما دیگه پسر خاله خودم محسوب می شد ، اون به من می گفت که خیلی دوسم داره اما وقتی که مامانم فهمید و بهش زنگ زد همه چیزو منکر شد و اصلا انگار نه انگار که منم بودم ، من ضربه روحی شدیدی خوردم برام خیلی سخت بود ، 3 ، 4 ماه بود که ازش خبر نداشتم ، شماره یکی از دوستاشو داشتم که برام مثل یه برادر بود بهش گفتم اگه بتونی مصطفی رو به من برسونی هرچی بگی بهت میدم اونم گفت یه پیتزا و معامله انجام شد اما ایشون موفق نشدن و من هم کلا دیگه سراغ هیچکدوم نرفتم .
15 . 16 ساله که بودم مامان مصطفی حرف منو مصطفی رو وسط کشید و ازدواج در آینده و از این حرفا من هم کلی از قبل دلم پر بود ، یکم محل نزاشتم اما طاقت نیووردم و باز رابطه ما پا گرفت واسم کلی بچه پولدار بازی در اورد و من خر هم چشامو نمی دونم چیش گرفته بود شاید فقط یه خاطره مسخره و یه حس احمقانه چون هیچ چیز با ارزشی نداشت اما حد اقل اینو میدونستم که تا حالا با کسی نبوده و با ایمان اما وجدانا بچه لوس مامانش بود که حاظرم قسم بخورم ماشینشو بیشتر از من دوست داشت ، از کل بودن با اون یه گربه عروسکی گنده گیرم اومد که هم قد خودم بود که الان یه گوشش با بخاری برقی سوخته گوشه اتاقم خاک می خوره آخه از بس گندست تو کمد جا نمیشه ، عرضم به حضورتون همش فکر می کردم انقدر این پسر پاک و خوبه که من لیاقتشو ندارم ( خدایی خری بودم واسه خودما ) شبا غصه می خوردم آقا زد و سر یه موضوع یه تیکه بچه ننه بازی در اورد که باید به مامانم بگم و از این حرفا ... رابطمون بهم خورد و ما شدیم سوژه فامیل ، من بدبخت هم هی غصه می خوردم اما دوسشم داشتم و امیدوار بودم به برگشتش ، اون سه سال از من بزرگتر بود اما از نظر عقلی یوخ ( به ترکی یعنی هیچی) من دست به دامن دوستاش شدم همون دوستش که چند سال پیش ازش کمک گرفته بودم اونم خدایی کم نذاشت و کلی حق برادری به گردن من گذاشت آقا مصطفی با اون غیرت پفکی که داشت مثلا ما رو سپرده بود دسته دوستش و ایشون هم یه جور حالیمون کرد که خاک تو سر تا حالا چه خوابایی تو سر داشتی ، اونجا بود که تازه فهمیدم این مصطفی یه یلی واس خودش(البته واس خودش) منم که شده بودم یه دنیا ممنون برادرم که منو از خواب غفلت بیدار کرده اون شد داداشو ما شدیم آجی کوچیکه ، خیلی درکم می کرد دوست دختر نداشت اما فضولی میکرد واسه خودش که همیشه در کمال صداقت به من می گفت منم همینطور ،
دلم داشت تازه آروم میشد اما گاهی تا اسم مصطفی مییومد این داداشم بود که باید به دادم میرسید.
من دیدم خیلی دوسش دارم اما اون آدم تو داری بود واقعا با مصطفی فرق داشت واقعاااااا...
واسم عزیز بود و حرفاش واسم مهم اما حیف که از دلش خبر نداشتم تو دلم آشوب بود ، از هر راهی هم که وارد میشدم با یه در گنده با کلی قفل رو به رو می شدم .
تصمیم گرفتم با یکی از دوستام آشناش کنم اگه با دوستم دوست می شد نشون میداد که هیچ حسی به من نداره اون موقع 16 سالم بود و رشته فنی کامپیوتر می خوندم ، از یکی از دوستام خواستم که بهش زنگ بزنه اما دلم طاقت نداشت .
تصمیم شومی گرفتم که با یکی از دوستای خودش دوست بشم و موضوع رو بهش گفتم و اصرار کردم اونم قبول کرد اما چیزی که می خواستم به دست اوردم و سریع با دوستش به هم زدم از یه طرف دلم شکسته بود و از طرف دیگه بهش حق میدادم و ستایشش می کردم که نیتش پاکه و نظری بهم نداره اما چه کنم که دلم خون بود...
برای خرید عید به اهواز رفتیم و اون از دور دنبال ما می یومد با دیدنش شاد شاد بودم انگار که عید همون موقع بود . تو عید یه عروسی داشتیم که به اتفاق خانواده به اصفهان رفتیم اونجا مصطفی رو دیدم و اون که خبر داشت من با دوستش رابطه دارم کلی چرت و پرت به دوستش گفت اون باور نکرد اما سر مصطفی بحث کردیم و این شد اولین دعوای رسمی ما که اشک زیادی ریختم اما زود از دلم در اورد .
بر گشتیم ابادان و یک روز در اوج نا باوری اون بهم گفت اگه بیام خاستگاریت چی میگی ؟!!!
البته یه بار بهم گفته بود اگه بخوام دوست دختر من باشی چی میگی که من راحت گفتم نه اما این سوال خیلی فرق داشت اما چون ادم شوخ طبعی بود گفتم میگم با اجازه داداشم بله اما اون گفت که خیلی جدی پرسیده و من در اوج حس شک بله رو گفتم و ...
تازه فهمیدم چقدر دوسم داره و همه چیزای گذشترو به فراموشی سپردم چون واقعا لیاقت داشت کم کم از مصطفی فاصله گرفت و شد مرد من ...عشق من ... مصطفی من ... اره اسم اونم مصطفی بود اما یه مصطفی که برام خاطرات جدیدی رقم زد ، من الا 17 سالم و سال سوم هستم و اون 20 سال و دانشجوی رشته کامپیوتر که با هم 100 کیلومتر فاصله داریم اما همیشه کنار همیم اون تو این مدت برام سنگه تموم گذاشته اون به من نشون داد که من ارزش بهترین ها رو دارم کسی مثل اون نه پسر خالم حالا به یه دنیا تجربه داریم میریم طرف سر بالایی مشکلات ، مشکلاتی که ارزش با هم بودنمون رو داره .
خانواده من و اون از رابطه ما با خبرن و واقعا به ما کمک کردن.
مصطفی فرشته من بود اینو همیشه بهش گفتم و بازم میگم و از بودن در کنارش لذت می برم. میدونم که شاید ما خیلی کم تجربه باشیم اما تو این 3.4 سال دیگه اونو از خانواده خودم می دونم .
برامون دعا کنید برای آیندمون امیدوارم اون هم منو انقدر دوست داشته باشه.
این چند روز یه احساسای بدی دارم
امیدوارم از بین بره
من از این به بعد مجبورم دیر دیر آپ کنم
آخه مدارس داره شروع میشه و من سال آخریم و باید واسه کنکور آماده بشم
دوست دارم دانشگاه اهواز در بیام
برام دعا کنید
راستی مصطفی جونم مشکلی برای دانشگاش پیش اومده
دوست ندارم ناراحت ببینمش
دعا کنید مشکلش حل بشه
دوست ندارم مصطفی جونم ازم دور بشه
اگه از پیشم بره میمیرم
خیلی دوست دارم مصطفی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
کلی عکس داشتم اما خطا انگار خرابه
سعی میکنم هفته ای یه بار بیام
ببخشید اصلا نتونستم به هیچ کس سر بزنم
خیلی شرمندم
دیگه باید برم
شرمنده همه

اینا هم چنتا عکس واسه عشقم که تو ادامه مطلب گذاشتم![]()
![]()
سلام به همه دوستان خوشکل خودم
، منو مصطفی که کمرمون درد می کنه از بس شب تولد رقصیدیم.![]()
ولی خدایی خیلی خوش گذشت
، البته دوست داشتم شادتر باشه اما همونطور که همه میدونید ، شب احیا بود و وفات حضرت علی (ع) اما خوب جشنهای دیگه تلافی می کنیم
، حیف که روز تولد آقا علی ما تازه این عاشقای خوشبخت رو شناختیم ، ایشا... تو لد و جشنهای بقیه میترکونیم.![]()
این هم اسامی جیگرا که کلبه ی ما رو نورانی تر کردن با تعداد نظرها که به صورت نزولی نوشتم :
1. نگار خانوم گل گلاب با رقص تانگو قشنگش با 68 نظر
2.علی و مهسای عزیز با کادوهای نازشون با 44 نظر +6(این 6تا کادوهای قشنگشون) که جمعا 50ظر
3.محمد و خاطره عزیز که دیر اومدن با 7 نظر
4.الهام عزیز با 5 نظر
۵. آقا سهیل با ۴ نظر
۶. دو جوجه گل که اول جشن رسیدن با 2 نظر
۷.فائذه جان که هنوز وقت نکردم لینکش کنم با 2 نظر
۸.الی جان با 1 نظر
۹. پیشنهاد بی شرمانه با 1 نظر
۱۰. آیدا و آیدین عزیز با دعای قشنگشون با 1 نظر
۱۱. آقا مهدی گل با 1 نظر
خوب برنده مسابقه اول که مربوط به ترکوندن قسمت نظر متعلق به کسی نیست جزززززززززززززز!!!!!!![]()
نگار خانوم گل گلااااااااااااااااااااااااااب
دست دست دست دست دست بزنید به افتخارشووووووووووون![]()
نگار جون خودت هدیه خودت رو از بین هدیه هایی که تو جشن گفتم انتخاب کن و به ما خبر بده و واقعا از نظرهای قشنگت ممنونیم .![]()
![]()
و اما نوبت به برنده مسابقه دوم......![]()
حدس بزنید من و مصطفی چطور با هم آشنا شدیم ؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
....... صدای قلبا رو میشنوم........![]()
![]()
![]()
![]()
.
.
.
.
.
.
.![]()
.
.
.
.
.
.![]()
.
.
.
.
.![]()
.
.
.
.
.
.![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
برنده این مسابقه کسی نیست جز !!!............![]()
علی و مهسای عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز
سوووووت سووووت سوووووت سوووووووووووووووووت![]()
علی جان دیدی که زیادم سخت نبود و تازه خودت هم جواب رو دادی![]()
جواب کاملا درست نبود اما یکم به جواب اصلی نزدیک بود.![]()
(خوب ممکنه آشناییتون چتی باشه
یا وبلاگی باشه
یا مثلا تو خیابون یاسمن یه سوسک دیده پریده بغل مصطفی
یه شایدم یاسمن دوسته دوست دختر دوسته مصطفی بوده![]()
یا اینکه رفته بودن کره ماه واسه اکتشاف اونجا همو دیدن )
شما هم مثل نگار جون هدیتون رو انتخاب کنید و به ما خبر بدید.![]()
و اما خبر هایی از گوشه و کنار های جشن :![]()
این عکسهای هدیه هایی هست که علی و مهسای عزیز ضحمتشو کشیدن .





دست گلتون درد نکنه
این هم مهسا خانوم که وسط مجلس فک همه رو انداخت کف کلبه
این هم آقا علی و خانوم گلش که حسابی چرخوندن کمرو
فکر کنم تو حالو هوای شب عروسیشون بودن
![]()
![]()
اینم مصطفی خوشکل من که خوشکل تر شده بود
اینم منو مصطفی جونم
محمد و خاطره عزیز(مرسی از حظورتون)![]()
اشاا.... تو تولد همتون جبران می کنیم.
قول دادم که بعد تولد در مورد آشنایی خودمو مصطفی بنویسم ، بازم میگم چشم و تو آپ بدی می تعریفم.
بازم سر بزنید و کلبمون نورانی کنید.


عزیز من دوست دارم تولدت مبارک

_ی: ببخشید که یکم دیر شد ، همونطور که همه میدونید الان تولد مصطفی جون من .![]()
از این که دعوت من رو قبول کردید و اومدید خیلی ممنونم .![]()
_م: سلام به همگی ، من امشب قراره 20 ساله بشم البته ساعت 12
چون 20 شهریور به دنیا اومدم.(یاسی جون هرکی کادو نداره با خودش راش نده
)
_ی: فدات بشم عزیزم چه خوشکل شدی امشب
، بوووووووووووووووووووووووس![]()
![]()
![]()
_م:![]()
![]()
_ی: خوب حالا وقت پذیرایی از مهمونای گلمون ما برای امشب چیپس ، پفک ، پوپ کرنُ،بستنی
، آبمیوه ، میوه ، شیرینی تدارک دیدم ( امشب چه دل دردی بگیریم
) لطفا از خودتون پذیرایی کنید.![]()
_م: یاسی جونم خوب با این تنقلات الان از سازمان بهداشت می یان تولودمو جمع می کنن![]()
![]()
_ی: خوب الان وقت چی ؟![]()
_م: کادووو![]()
_م: اونم میچسبه![]()

_ی: خوب حالا وقت کادوهاست![]()
_م: این قسمتشو خیلی دوست دارم![]()

_ی: ممنونم از همه خیلی کادوهای قشنگی هستن (دست دست دست)

_ی: حالا وقت موزیک اما چون شب احیاست فقط دو انگشتی دست می زنیم
امشب به مناسبت تولد جیگرم دوتا مسابقه داریم(سووووووووووووووووووووووووووووووت)
_م: نمیشه منم شرکت کنم؟؟![]()
_ی: نه فدات شم تو به اندازه کافی کادو گیرت اومد.![]()
مسابقه اول مربوط به قسمت نظرات ، هر کس که کلبه ما رو نظر بارون کنه نفر اول( یکی از شرطا اینه که حتما باید صدای مدیریت بلاگفا در بیاد)![]()
و مسابقه دوم هم اینه که هر کی که بتونه حدس بزنه من و عشقم چطور با هم آشنا شدیم
برندست
_م: سختهاااااااااااااا![]()
_ی: و اما جایزه ها که خودتون میتونید از بین اینا یکی رو انتخواب کنید.![]()
1. ترکوندن قسمت نظرها تا 4 پست![]()
2. گرفتن این کادوهای خوشکل![]()
3. یه هدیه به انتخواب خودتون![]()
توجه: جواب مسابقه رو دو روز دیگه میدیم![]()
_م ،ی: مرسی که امشب به این تولد اومدید و ما رو خوشحال کردید.![]()
شب خوبی داشته باشید.![]()
![]()
خودت میدونی من چقدر دوست دارم ![]()
اگه ام کاری میکنم که باعث ناراحتیت میشه به خدا از امد نمی کنم![]()
دیشبم خیلی روایت کردم که وقتی بت زنگ میزنم حواسم فقط به تو باشه ولی نبودددددد![]()
دیشبم خیلی معذرت خواهی کردم ازت ولی خوب خیلی ازم دلگیر بودی بت حقم میدم اخه قبلا بم گفته بودی جولوی دوستام بت زنگ نزنم
بازم ازت معذرت می خوام یاسی جووووووووووون![]()
![]()
![]()

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز.
معلومه شعرو کش رفتم نهههههههههههههههههه![]()
![]()
سلام به همه
تا مصطفی نیست پیش شما ازش شکایت می کنم. ![]()
بهم قول داده بود وقتی پیش دوستاش بهم زنگ نزنه آخه می دونید وقتی داره صحبت می کنه اصلا حواسش به من نیست.![]()
دیشب با این که قول داده بود باز این کارو کرد
. خلاصه از دستش خیلی دلگیرم و دلم شکسته.
دیشب هم با هم بحث کردیم
که من یه کاره بد کردم یعنی گوشیمو خاموش کردم![]()
بعدش هم قرار بود این وبلاگ رو با هم بنویسیم اما باز...
من آهنگ مورد علاقمو که همیشه شعرشو اس ام اس می کردم براش تو کلبمون گذاشتم. میدونه دوسش دارم و میدونم دوستم داره اما از دستش ناراحتم خیلی .![]()
فردا تولدشه یعنی 20 شهریور می خواستم براش تو کلبمون جشن بگیرم اما اینطوری شد.![]()
اما من که مثل اون بی معرفت نیستم.![]()
امشب تولد عزیز دلمه ساعت 12 براش یه جشن خوشکل می گیرم. همه ی شما هم دعوتید.
![]()

مهسا و علی عزیز از ما خواستن که در مورد خودمون و این که چه جوری آشنا شدیم بیشتر بگیم.
منم میگم چشم قول میدم بعد تولد مصطفی حتما تعریف کنم.![]()
یه سوال دیگه هم بود که من تنها می نویسم یا آقا مصطفی هم مینویسه.
همون اول گفتم اما بازم میگم (قابل توجه آقا مصطفی) ایشون هم قرار بود به من کمک کنه اما پیداش نیست و من ازش دلخورم.![]()
مهسا جان پیغامت رسید و من رسیدگی کردم خیلی خیلی ممنون.![]()
امیدوارم تولد خوبی بشه حتما بیاین

تو با من بودی از آغاز قصه
از اونجایی که تو دنیا نبودم
حساب با تو بودن نیست اما
می خوام ثابت کنم تنها نبودم

فرقی نداره که چقدر فرق داری مهم اینه که یه دنیا حرف داری و اشک داری و آه داری...
و مطمعا باش خدا حواسش به تو هست.![]()

کوچیک تر ها ما رو می بینند و یاد می گیرند ، بهتره اونها رو هم با خودمون همراه کنیم.![]()

امشب رو ما هم دعا کردیم با فاصله ۱۰۰ کیلومتر دورتر از هم اما چون دلامون با هم بود و دعا هامون هم مثل هم بود.![]()
یا ربی....![]()
ما رو عفو کن یا ربی.... ![]()
به دادمون برس یا ربی...![]()
فقط تو رو داریم یا ربی....![]()
یا ربی....![]()
آمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین![]()

خلاصه این که التماس دعا![]()
![]()
![]()
دوستداران شما
مصطفی و یاسمن![]()
![]()
عزيزم سلام يه چيزی بيا بی وفا بشيم دوست دارم که مايه جور از همديگه جدا بشيم
فکرشو کردم و گفتم واسه چی ديوونه شيم بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشيم
می دونی ديدم نمی شه من وتو با هم باشيم هر کدوم بايد بريم دوباره مبتلا بشيم
ما دوتا اسير همديگه شديم يه جور بد کاش فراموش کنيم و از دست هم رها بشيم
دور شديم از حرف های روزای آشنايی مون سخته اما بيا باز مث غريبه ها بشيم
ستاره خواستم بچينم ديگه دستم نرسيد ما بايد نزديکتر از اين به ستاره ها بشيم
يه چيزی مث يه شک من و رها نمی کنه بيا امشب و منو تو غرق يه دعا بشيم
فکرش و کردی ديگه خدا مارو دوست نداره بيا باز بنده های عزيز واسه خدا بشيم
خواستم امتحان کنم تو رو ببينم چی می گی بيا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنابشيم
سلام به تمام شما دوستان و عاشقان عزیز که با ورودشون به کلبه عشق ما اون رو نورانی و گرم کردن.![]()
من(یاسمن)به همراه عزیز دلم(مصطفی جون
)سعی داریم که با کمک شما عزیزان این کلبه عشق رو همیشه گرم نگاه داریم تا پناهگاهی باشه برای تمام عاشقا حتی اونایی که نا امیدن.
پس ما رو همراهی کنید برای روزهای زیبا و عاشقانه تر![]()
دوستداران شما
مصطفی و یاسمن![]()